|
هنرمند جوان گذر تک تک ثانیه هایی که از عمرم میگذرد به قدیمی شدن آشناییمان می ارزد
| ||
|
سلام به همه دوست جونای خودم میخوام تو این پستم از چیزای مختلف بنویسم از تولدم گرفته تا دور شدن دوست مهربونم از پیش من تولد امسالم خیلی بهم خوش گذشت چون همه بیشتر از سالهای قبل به یادم بودن و بهم تبریک گفتن قبول شدن مریم در کنکور 90 مریم دوست مهربون و گل خودم که 7 ساله باهاش دوستم بالاخره بعد از یک سال درس خوندن و پشتکار در کنکور کارشناسی داتشگاه دولتی سال 90 قبول شد اولش خیلی خوشحال شدم اما وقتی فهمیدم که اصفهان قبول شده و باید بره یه شهر دیگه خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم اونم هی دلداریم میداد که انتقالیمو میگیرم نگران نباش اما من دلم با این حرفا راضی نمی شد /خلاصه یه روز قبل رفتنش به اصفهان به خونشون رفتم و خودم لباساشو تو ساک گذاشتم و اونروز هم کلی مسخره بازی دراوردیم و از همدیگه کلی عکس یادگاری گرفتیم .مرتب با مریم تو طول این مدت در تماس بودم و از حالش باخبر بودم اونم مثل من دلتنگیو داشت و هی میگفت برمیگردم نمیتونم بمونم مریم جان همچنان دلتنگ توام و بی صبرانه منتظر دیدنت و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه خبر بسیار خوب دیگه که یه نفر بهم داده و من از شنیدنش خیلی خوشحال شدم یعنی به نوعی اینجوری شدم و بعد از مدتها هفته دیگه یه عروسی داریم راسی در آخر هم میخوام این روزها که ایام عید و شادی هست بهتون تبریک میگم امیدوارم که به همه شما این جشن ها خوش بگذره بچه ها حسابی شادی کنید آها راستی تا یادم نرفته بگم که من همچنان دنبال کار هستم و حیرونم که چرا کار خوبی گیرم نمیاد دوستون دارم تا بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت خدانگهدار همه شما مهربونااااااااااااااااااااااااااا [ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ۱٢:۳٦ ق.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.
منبع: عصرایران
[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱۱:٢٤ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
امروز همون روزیه که نویدش رو تو پست قبلی داده بودم روز بسیار شادی هست تولد دو نفر بود که توی دنیا واسه من خیلی عزیز هستن امام عزیز تولدت مبارک خیلی دوست دارم و تولد بعدی
امیدوارم که زیر سایه پدر و مادرت به خوبی و خوشی زندگی کنی و هر چی آرزوی خوب داری بهش برسی , بازم میگم دوست دارم با یه دنیا دلتنگی
[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٦:٢٦ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
بچه ها تا چند روز دیگه یه اتفاق خیلی خوب میوفته که برای من بهترین روز دنیاست تا اون روز صبر کنید , بهتون میگم .................... پس , فعلا" [ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۸:٠٢ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
سلام سلامی به زیبایی تمام روزهای خدا دوستای گلم نمیدونم از کجا شروع کنم از چی بگم چون اینروزا یه حس سر در گمی خاصی دارم نمیدونم چی کار کنم اونم با اتفاقاتی که واسم پیش اومده تو روزایی که واقعا تنهایی و ناراحتی از هر طرف بهت فشار میاره احتیاج به کسایی داری که باهاشون درد دل کنی و حرفاشون بهت دلگرمی بدن و آرومت کنن و من این آدما رو داشتم دوستای گلم : نفیسه و مریم نفیسه خواهر دوست داشتنی و مهربونم که بودنت واسم از همه چیزای دنیا با ارزش تر و بالاست با مشغله هایی که من در جریانشونم و با اینکه از همدیگه دوریم مریم گلی دوستی که 7 ساله همه جوره و هر جا خواستم برم با من بودی ازت یه دنیا ممنون دوستای وبلاگی عزیز اینو به جرات میگم که داشتن دوتا دوست واقعی تو این دنیا غنیمته پس اگه شما هم مثل من همچین دوستایی دارین قدرشونو بدونید و در ادامه یه مطلب میذارم در همین رابطه ( دوست ) ... امیدوارم که شما هم دوستاتونو فراموش نکنید :
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت : تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است ، فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد ...
با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی !
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .
کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد و وقتی مشکلی داری آن راحل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست ...
چقدر خداوند بزرگ است چون درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو ارزانی می دارد ...
[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۸:٠٠ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
سلااااااااااااااااااااام دوستای گلم دلم خیلی واستون تنگ شده بود اما تا چند روز دیگه با یه مطلب جدید و به روز بر میگردم منتظرم باشید یکروز قشنگ یک دل خوش یک لب خندان یک تن سالم / آرزو و دعای امروز من برای هرروز شما این گلهای زیبا تقدیم به همه شما مهربونا دوستون دارم
[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ٥:۱۸ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
تو این پست چند تا عکس از بچه های فامیل و دوستان رو واستون گذاشتم که واقعا دوسشون دارم و عاشقشونم در آخر هم دوتا عکس گذاشتم که یکیش هوممممممممممممم خوشمزس و دیگریش هم نمایی از رودخونه کارون در شبه امیدوارم لذت ببرید تا بعد دوروووووووووووووووووود
[ ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ۱٢:۳٤ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
سلام به همه دختر و پسرای این مرز و بوم علی الخصوص بروبچ ززززززززززززززززززززز وبلاگی خودمون سال 90 رو چه جوری شروع کردید ؟!! خوب بوده ؟ امیدوارم که همینطور بوده باشه ، واسه من هم که بسیار شاد و عالی شروع شد اونم با عروسی دختر دایی عزیزم که بسیار خوش گذشت جای همتون خالی ...... میخوام یه دونه دیگه از اتفاقات زیبای سال 90 رو واستون تعریف کنم که واقعا فکرشم نمیکردم یه روز واسه من پیش بیاد باورتون نمیشه انقدر دلنشین بود که نمیدونم چه طور و با چه زبانی توصیفش کنم :
اون اتفاق زیبا و به یادموندنی و به نوعی اسمش رو میذارم آرزوی سال 90 اینه که بالاخره نفیسه مهربونم دوست عزیز وبلاگیم بالاخره بعد از 1 سال دوستی و انتظار به اهواز اومد و از این بابت خیلی خوشحال و شاد بودم و هستم ، این اولین آرزویی بود که در سال 90 از خدا سر سفره هفت سین خواستم و بهش رسیدم ، امیدوارم هر کی هر چیزی از خدا میخواد بهش برسه کافیه فقط از اون که مهربونترین مهربوناس بخواین .......... در ادامه میخوام خلاصه ایی از موقع ای که من این آرزو رو کردم تا زمانی که نفیسه مهربونم اومد : فروردین ماه بود که من به نفیسه پیشنهاد دادم که بیاد اهواز اونم خیلی از این قضیه استقبال کرد و چند وقت بعد هم گفت که همه با اومدنم موافقن و کسی حرفی نداره فقط میمونه برنامه ریزی های اومدن ، منم که در پوست خودم نمیگنجیدم آرزوی هر ساعت و لحظم بود که این دوست گلم رو از نزدیک ببینم ، تا اینکه نیمه های اردیبهشت رسید و یه روز نفیسه بهم خبر داد که همه چی قطعی شده و من آخر ماه همراه مامانم میایم اونجا ( اهواز ) ، از اون لحظه ایی که بهم این خبر خوشحال کننده رو داد تا موقعی که از نزدیک دیدمش نمیدونستم چی کار کنم تا اینکه بالاخره روز سه شنبه ٣ خرداد ماه ٩٠ نفیسه جونم رسید اهواز ، حدود ساعت ٢٠ / ٧ صبح بود که رسیدن / من هم همراه پدرم رفتیم پیشوازشون راه آهن ، وقتی به ایستگاه رسیدیم و از ماشین که پیاده شدم یه حس خاصی داستم حسی که شاید هیچ کس نتونه اون رو درک کنه فکر میکردم که همه اینا خوابه و من دوباره دارم تو رویا راه میرم چون بارها و بارها این صحنه ها رو تو خواب دیده بودم اما اینبار دیگه حقیقت داشت و من به این آرزوی زیبا رسیده بودم ...... داشتم میگفتم وقتی پشت سر نفیسه رسیدم و یهو سلام کردم با یه حالت خیلی قشنگ نفسی برگشت و دوتایی همدیگه رو در آغوش گرفتیم و کلی خوشحالی کردیم و وقتی به خونه اومدیم نفسی جونم سوغاتی های زیبایی که واسه من و مامانم اورده بود رو بهمون داد خیلی خوشکل بودن ١ جفت گلدون قلمزنی مخصوص شهرشون که بسیار زیبا و ظریف بودن و ١ عطر خوشبو و کلی خوراکی های دیگه که باز هم مخصوص شهرشون بود و دوباره از همین جا از خودش و مامان مهربونش تشکر میکنم ، مرسییییییییییییییییی ................. خلاصه این دو روزی که نفیسه جونم پیشم بود انقدر بهمون خوش گذشت و تک تک لحظه هاش واسم شیرین و لذت بخش بود که هیچ وقت از خاطرم نمیره و فقط اینو میدونم که نذاشتم هیچ کدوم از ثانیه هایی که باهم بودیم رو هدر بره / تو این فرصت کم جاهایی که میدونستم بردم و گردوندمشون علی الخصوص رودخونه کارون که بسیار زیبا و دیدنیه و نفس خیلی دوست داشت ببینتش و ما هم کلی عکس یادگاری کنار پل سفید و رودخونه کارون گرفتیم و دوتاشون رو هم چاپ کردیم ، این دو روز بسیار واسم خاطره انگیز بود اما لحظه ایی که نفیسه داشت میرفت و سوار اتوبوس میشد خیلی لحظه بدی بود چون داشتم ازش جدا می شدم ، یه بغضی گلوم رو گرفته بود و نمیذاشت زیاد حرف بزنم و منم الکی میخندیدم که مبادا نفسی دلش بگیره اما به هر حال باید اونم به شهرش بر میگشت و به یه سری از کارهاش میرسید، اما امیدوارم و همینجا دوباره از خدا میخوام که دوباره نفسی جونم رو از نزدیک ببینم و این دلتنگیم کمتر بشه ...... اینم از آرزوی زیبای سال ٩٠ من که به حقیقت پیوست و در نوع خودش بهترین بود پی نوشت ( ٣ خرداد ما دوتا سالگرد داشتیم که در کنار نفیسه جشن گرفتیم ، ١ دوستیمون ، ٢ تولد ١ سالگی وبلاگ نفیسه ) [ ۱۳٩٠/۳/٩ ] [ ۱۱:٠۱ ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
|
![]() ![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||