هنرمند جوان
سلام به تموم شما عزیزان وهمراه کنندگان گرامی می خواستم در اینجا از تموم دوستایی
که به من لطف دارن و به یادم هستند یه تشکر مخصوص
داشته باشم که آقا احمد
رضا و مهرناز دختر خاله عزیزم هستند میخوام اینو بدونن که
من همیشه به یادشون هستم حالا در ادمه یه داستان زیبا
که چند روز پیش دیدم رو براتون می ذارم تا یخونید ،
لذت ببرید و نظرتون رو بگید ...................
نامه پیرزن یک روز کارمند پستی که به نامههایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی میکرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامهای به خدا ! با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: حقوق نا چیز باز نشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام، اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن ... کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان
نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند ...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام
دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این
ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست
رسید که روی آن نوشته شده بود: نامهای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه میتوانم از کاری که برایم انجام دادی
تشکر کنم.. با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم
مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه
هدیه خوبی برایم فرستادی ... البته چهار دلار آن کم بود که
مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشتهاند سلام نام زیبای خداست سلام بر شما وای که نمی دونید چقدر دلم براتون تنگ شده بود امیدوارم که تو این هوای سرد و سوزناک زمستونی مواظب خودتون بوده باشید و یه دفعه خدایی نکرده سرما نخورید اول یه معذرت خواهی بزرگی بهتون بدهکارم اونم به خاطر غیبت بسیار زیادی که داشتم ولی از این به بعد هفتگی آپ دارم ولی حالا می خوام یه خبر خوش بهتون بدم و غیبتم رو موجه کنم اونم اینه که بالاخره یه کار خوب و به قول بچه ها درست و درمون پیدا کردم و واسه خودم شدم خانم شاغل کار من طراحی و اجرای تبلیغات اونم تو یه شرکت تبلیغاتی معتبره تازه چندتا از کارایی که اونجا انجام دادم واسه مشتریامو ن چاپ شده خلاصه یه دو ماهی میشه که شروع کردم از کارم راضیم و خیلی دوسش دارم تایم کاریم صبح و ظهره آره... خستگی خودشو داره اما محیط جدید تجربه هاش هم شیرینه اونم کاری که مطابق با روحیات و افکارت باشه حالا میخوام از یه جای دیگه بگم یه جایی در گذشته ایی نه چندان دور ..................... دانشگاه که محیط قبلی
من بود رو به اتمام رسوندم یعنی دیگه به طور رسمی و آموزشی
از اونجا فارغ التحصیل شدم و مدارک اصلی رو تحویل دادم و
گفتند که تا سه هفته دیگه گواهی مدرکت میاد و 6 ماه دیگه
مدرک اصلی در حین انجام کارام در دانشگاه به محیط و مخوطه
و آموزش که نگاه می کردم خیلی چیزا از جلوی چشمام رد
شدن و یه دفعه همشون یادم اومد وقت هایی که با بچه ها می
خندیدیم ، ناراحت می شدیدم ، درس می خوندیم و خیلی
خاطرات دیگه!!!!!!! همین که این گذشته رو مرور می کردم یهو
دلم گرفت و با خودم گفتم یادش بخیر کاشکی اونروزا دوباره
تکرار می شدن ؟؟!!! یه زمانی دوستی به من گفت تو که اینقدر
مشتاقی زود درست تموم بشه و به قول خودت راحت بشی
موقعی می رسه که دلت برای همه این روزا ی قشنگ تنگ می
شه ، به سادگی ازشون نگذر یاد اردویی افتادم که سال 86 به
اتفاق همه همکلاسی های دانشگاه به یکی از شهرهای استان
خوزستان رفتیم خدایا چقدر خوش گذشت ............. اونروز یکی
از زیباترین روزهای دانشجوییم بود یاد روز اولی افتادم که به
این دانشگاه اومدم بودم و عین این بچه هایی شده بودم که می
خوان برن کلاس اول حسابی سر در گم بودم با خودم می گفتم
یعنی می تونم از پسش بر بیام ولی خدا رو شکر با هم این حرف
ها اون دوران تموم شد و دلم می خواد دوباره روزی برای ادامه
تحصیل به دانشگاه برگردم دعا کنید.................ازی این پست به
بعد می خوام از خاطرات کاری و شغلی و مسائلی که پیش می
یاد براتون تعریف کنم پس منتظرم باشین که دوباره میام . ******************************************************************* یه خبر رادیویی برای اونایی که به رادیو علاقه دارن و می خوان
رادیویی ها رو ببینن اونا می خوان یه سری گارگا های آموزشی
ادبی در شهر های مختلف بزارن که هر شهری که ثبت نام در
اون شهر بیشتر بود اون شهر تو اولویت قرار میگیره که من دلم
میخواد این شهر اولویتی اهواز باشه پس برای اطلاعات بیشتر و
ثبت نام می تونید با شماره تماس ٠٩٣٧٠٣٨٩٧۵٠
خانم کیوان و
سایت http://royayeseda.persianblog.ir/ رویای صدا ثبت نام کنید و شهر اهواز رو یکی
از اولین ها کنید ( پس زود عجله کنید تا دیر
نشده ) خدانگهدرتون تا
بعد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را! به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا می توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟ و جواب او مرا شگفت زده کرد. او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟ پاسخ دادم : بلی. فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید که سرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیبایی خیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. من بامبوها را رها نکردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. اما من باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایان شد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازه کافی قوی شوند.. ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد. خداوند در ادامه فرمود: آیا می دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی. من در تمامی این مدت تو را رها نکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم. هرگز خودت را با دیگران مقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمک می کنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی! از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم. در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟ جواب دادم: هر چقدر که بتواند. گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که بتوانی... یک پند دیگر : اگر یک روز هیچ مشکلی سر راهم نبود ، میفهمم که راه را اشتباه رفته ام گاهی وقتا توی زندگی آدما لحظه ای متولد میشه که روح اونا رو وسیع تر از آسمون و رقیق تر از بارون می کنه مثل وقتی که یک نفر رو خیلی دوست دارن مثل وقتی که دل شون خیلی براش تنگ میشه این جور موقعا آدما حاضرن همه هستی شون رو بدن تا بتونن درست راس همون لحظه دلتنگی اون فرد رو ببینن گاهی وقتا آدما خیلی از هم فاصله دارن چیزی حدود هزار سال نوری ! این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا برای یک لحظه نزدیک هم باشن بتونن طعم صدای همدیگر رو مزه مزه کنن لهجه نگاه همدیگر رو با تموم وجود حس کنن و ... گاهی وقتا آدما میتونن بعد از قرن ها برای چند لحظه دوست داشتنی ترین فرد زندگی شون رو ببینن ! این جور موقعا حاضرن همه هستی شون رو بدن تا زمان برای همیشه متوقف بشه ! می خوام فقط یه چیزی رو بدونی فقط یه چیزو تمام گاهی وقتای زندگی آ دما همیشه های زندگی منه !!!
(( مجله موفقیت ))
دلم را سپرده ام به بنگاه دنیا ! و هی آگهی داده ام اینجا و آنجا ! و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت ! وهی این و آن سرسری آمد ورفت ! ولی هیچ کس اتاق دلم را تماشا نکرد ! دلم قفل بود , کسی قفل قلب مرا وا نکرد ! یکی گفت : چرا نور اینجا کم است ؟ و انگار هر آجرش از غم و غصه و ماتم است ! و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری ! و من تازه آن وقت گفتم : خدایا ! تو قلب مرا می خری؟ وفردای آن روز خدا آمد و تویه قلبم نشست! و در را بر روی همه پشت خود بست ! و من روی آن در نوشتم : (( ببخشید ! دیگر برای شما جا نداریم ! از این پس جز او کسی را نداریم ! )) ******************************** *** با یه سلام طلایی و پاییزی دوباره اومدم تا باشم پس هستم ***
از همه شما دوستان عزیزم معذرت میخوام که توی این 3 ماهه نیومدم اینجا و یه دستی به سر وروی وبلاگم بکشم امشب اومدم تا یه خونه تکونی حسابی بکنم البته به قول معروف نه برم و پشت سرمو نیگاه نکنمااااااااااااااا این مدت که غیبت طولانی داشتم به خاطر این بود که درگیری فکری داشتمو و دنبال کارا ی فارغ التحصیلیم بودم چون با شروع ماه مهر و باز شدن فضاهای آموزشی مسئولان محترم دانشگاه میان و به کارای ما دانشجویای طفلی رسیدگی میکنن محترم دانشگاه میان و به کارای مادانشجویای طفلی رسیدگی میکنن خوب بگذریم !!!!!!!!!!! راستی یه خبر دیگه من حدود یه یکی دو هفته ایی میشه که جویای کارم حتما از خودتون میپر سین که چرا در آزمون کارشناسی شرکت نکردم
بله مجا ز شدم ولی متاسفا نه به دلایلی قبول نشدم اشکال نداره فرصت های بیشتری در آینده هست حالا یکی دو جایی واسه کار ثبت نام کردم تا به امید خدا جای خوبی پیدا شه ومنم برم دنبال یه لقمه نون واسم دعا کنید !!!!! تو پست های بعدی حتما از خاطره های دوران دانشجویی و این چند وقتی که بعد از تحصیل با دوستان بودیم رو براتون مینویسم در اخر همین متن هم دو تا شعر قشنگ وزیبا که یکیشو تقدیم به دوستام کردم رو میذارم تا
بخونید و خوشتون بیاد ***
(( پس به امید سلامی بعد بدرود )) ********************************
تقدیم به دوستای مهربونو عزیز و همیشگی خودم ((مریم زینب و آزاده)) دوست من واقعا" دلتنگ توام واقعا دلتنگ توام دوستان بسیاری دارم که میتوانم با ایشان گفتگو کنم ولی تو چیز دیگری هستی تو ان چنان مرا خوب میشناسی که بدون اینکه لب بگشایم میدانی که چه میگوییم واقعا " دلتنگ توام و میخواهم این را حتما" بدانی مهم نیست به کجا میروم هرگز دوستی چنین ژرف که در وجود تو یافته ام را در دیگری نخواهم یافت (( سوزان پولیس )) *********************************** سرانجام یکی از همین روزها تمام قاصدکهای خیس پژمرده از خواب *********************************** تو به من لبخند زدی دستانم را گرفتی و راه را آغاز کردیم من از خاک جدا شدم تو مرا بر فراز کوهساران بردی فراسوی رودخانه ها و موجها در سایه سار پلها و جنگلها ودر چشم انداز چمنزاران من تازگی و طراوات را نفس میکشید م (( جمیزال . کانادا )) سلام به همه شما مهربا نان اعیاد شعبانی رو که گذشت بهتون تبریک میگم ایشالله همیشه تو جشن و شادی جاتون سبز یه چند روزی رفته بودیم مسافرت خیلی خوب بود و به قول معروف یه حال و هوایی عوض کردیم البته فکر نکنید این مدتی که نبودم بخاطر مسافرته نه به قول یکی ازکه آشناها میگه شما کمی تنبل شدی البته راستم میگن ایشون !! ولی دوباره شروع کردم و با یه عالمه مطا لب زیبا اومدم سراغتون! امیدوارم که خوشتون بیاد : به آسمانم بیا ... هنوز قصه خنده در اشکهایت حل نشده که روی غصه ی بغضت راه میروی هنوز آدم برفی این روزهای سرد آب نشده که از غم پاییز می خوا نی بیا به یکدیگر قول بد هیم منطق افق را درک کنیم و برای بهار نارنج سوغاتی بیاوریم نبض قندیل شب را به گرمی دستهایمان هدیه کنیم تا تیرگی اش از شبهایمان خط بخورد بیا به یکدیگر قول بدهیم پوششی از جنس سنجاقک ها روی جاده ها بکشیم و مثل افسانه ها به بهشت برویم نمیدانم چرا زمان نمی گذرد عقربه ها رام شده اند اشکهایت مانع گذر ثا نیه ها شده است کمی از تنهایی چشمهایت به آسمانم بیا مطمئن باش با ستارهایم تنها نیستی ********************** خدا را شکر ... خدارا شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و درآمدی دارم وبیکار نیستم . خدارا شکر که ریخت و پاش های میهما نی را جمع کنم این یعنی در میان دوستانم بودم. خدارا شکر که لباسها یم کمی برایم تنگ شده ا ند این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم خدارا شکر که در پایان خستگی از پا می افتم این یعنی توان سخت کار کردن را دارم . * منابع: روزنامه جام جم و اطلاعات * سلام یه سلام گرم و تابستونی به همه شما دوستای با وفا و عزیزم که در نبودم واسم کامنت گذاشتین و به فکرم بودین اینم بگم که دلم واسه همتون تنگ شده بوداااااااا راستی راستی یه خبر خوش بالاخره فارغ التحصیل شدم هورااااااااااااا تحصیل و دانشجویی و درس و مشق و امتحان و...... تعطیل شد و حالا میتونم یه نفس راحت بکشم و با خیال راحت به تعطیلاتم برسم ** نکته انحرافی ( البته لازم به ذکر است که همیشه باید دنبال علم باشیم و به قول شاعر که میگه : ز گهواره تا گور دانش بجوی ) ** بعد همه اینا یک جشن بسیار با شکوه و به یاد ماندنی فارغ التحصیلی یا دانش آموختگی دانشگاه محترم واسمون گرفت و قائله رو ختم کرد و رسما" دفتر کتابارو بستیم یه نکته خیلی واسم جالب بود توی جشن اکثرا" با شوخی و خنده بهم میگفتند که اشتباه کردیم اومدیم چون اگه یه وقت فارغ التحصیل نشیم و یکی یا دوتا از نمرها ما رو بپیچونن بعدشم سمت زیبای دانشجویی بخواد بهمون برگرده اونوقت چی کار کنیم ؟!! بهشون گفتم که یه راه حل خوب براتون سراغ دارم میتونید برید کارت دانشجویی تون رو تمدید کنید و همچنان به دنبال علم باشید خلاصه اون شب خیلی بهمون خوش گذشت وبا کلی خاطره قشنگ تموم شد حالا قراره با دوستای عزیز بریم دنبال یه کار آبرومند و شریف بگردیم !!!! در پست های بعدیم از خاطرهای اون روزای زیبا براتون مینویسم درآخر میخواستم ازتون به خاطر غیبت طولانی که داشتم غذر خواهی کنم واستون هم چند مطلب قشنگ گذاشتم تا لحظاتی رو که توی وبلاگم سپری میکنید براتون خوب باشه!!! مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان!!! خدا و انسان و عشق ، این است امانتی که بر دوش ما سنگینی می کند! هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ... ( سخنانی از دکتر شریعتی ) سعادت حقیقی در لذت های دنیا نیست به همه چیز و همه کس عشق بورزید وقتی قلبی
مالامال از عشق باشد زندگی از سعادت لبریز خواهد شد از خدا پرسیدم:خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟ خدا جواب داد گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر،با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن. زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ اینه که مهم باشی! حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام. توان شروع به دویدن کنی . کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست وقتی در عشق ورزیدن احساس ناتوانی می کنی و وقتی احساس می کنی که هیچ کس نمی تواند
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با
![]()
![]()
![]()
![]()
خار زار به جامه دیدن به آفتاب و آسمان بر می گردند.
حالا دیگر دیر است
من نام کوچه های بسیاری را از یاد برده ام
نشانی خانه های بسیاری را از یاد برده ام و اسامی آسان نزدیکترین کسان دریا را
کجا می روی حالا بیا
بیا هنوز تا کشف نشانی آن کوچه
حرف ما بسیار
وقت ما اندک
آسمان هم که بارانی ست![]()
![]()

دیگه دوران 
![]()
دردهایت را التیام بخشد یا خیلی تنهایی:
به یاد بیاور دوست من...
خدا می تواند...
وقتی احساس می کنی به خاطر گناهانت قابل بخشش نیستی و هیچ کس نمی تواند تورا دوست
بدارد:
به خاطر بیاور نازنینم...
خدا می تواند...
وقتی فکر می کنی هیچ کس غم های دلت را نمی فهمد و احساس نمی کند:
بدان خوب من...
خدا می تواند...
وقتی به بن بستی رسیدی که حس کردی هیچ کس صدایت را نمی تواند بشنود:
مطمئن باش یار من...
خدا می تواند...
و سرانجام وقتی هیچ کس به تو عشق نمی ورزد و نمی تواند تو را آنطور که هستی دوست بدارد:
بهترینم...
خداوند می تواند...
تا ابد...![]()
| قالب : پيچك |

