هنرمند جوان
گذر تک تک ثانیه هایی که از عمرم میگذرد به قدیمی شدن آشناییمان می ارزد
پيوندهای روزانه

سلام  به همه دوست جونای خودم بغل دلم برای همتون تنگ شده بود

میخوام تو این پستم از چیزای مختلف بنویسم از تولدم گرفته تا دور شدن دوست مهربونم از پیش منخنثی

 تولد امسالم خیلی بهم خوش گذشت  چون  همه بیشتر از سالهای قبل به یادم بودن و بهم تبریک گفتن  نیشخند از همشون ممنونم و دست تک تکشون رو میبوسم  علی الخصوص پدر و مادرم که امسال دوتا کادوی توپ بهم دادن اولیش یه جفت گوشواره طلا که خیلی زیبان و دومی یک لپ تاپ  باحال و توپ که مدتها در انتظارش بودم نیشخند واقعا دستشون درد نکنه قلبمامان بابای گلم مرسیییییییییییییییییییییییییی

قبول شدن مریم در کنکور 90

مریم دوست  مهربون و گل خودم که 7 ساله باهاش دوستم  بالاخره بعد از یک سال درس خوندن و پشتکار در کنکور کارشناسی  داتشگاه دولتی سال 90 قبول شد اولش خیلی خوشحال شدم  اما وقتی فهمیدم که اصفهان قبول شده و باید بره یه شهر دیگه خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم اونم هی دلداریم میداد که انتقالیمو میگیرم نگران نباش اما من دلم با این حرفا راضی نمی شد /خلاصه یه روز قبل رفتنش به اصفهان به خونشون رفتم و خودم لباساشو تو ساک گذاشتم و اونروز هم کلی مسخره بازی دراوردیم و از همدیگه  کلی عکس یادگاری گرفتیم .مرتب با مریم تو طول این مدت در تماس بودم و از حالش باخبر بودم اونم مثل من دلتنگیو داشت و هی میگفت برمیگردم نمیتونم بمونم نیشخند بالاخره یه روز زنگ زد و گفت  نجمه چند روز مرخصی گرفتم  و  20 آبان که جمعه همین هفته بشه  میام اهواز  انقد خوشحال شدم که همون لحظه از خوشحالی کلی جیغ و داد کردم  پشت گوش تلفن قلب دلقکماچ حالا قرار گذاشتم که برم استقبالش  ترمینال خوشمزه ایشالله که به سلامتی میاد قلب

   مریم جان همچنان دلتنگ توام و بی صبرانه منتظر دیدنت قلببغل

 و امااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یه خبر بسیار خوب دیگه که یه نفر بهم داده و من از شنیدنش خیلی خوشحال شدم  یعنی به نوعی اینجوری شدم نیشخند یه دوست عزیز میخواد از یه جای دور بیاد پیشم ولی زمانشو  نگفته اااااااااااا  اما میدونم به همین زودیاس چشمک

و بعد از مدتها هفته دیگه یه عروسی داریم  هورا وای انقد خوشحالم که از یک ماه قبل برنامه ریزی کردم واسه این عروسی  چشمک  اعم از آرایشگاه و لباسو این چیزاااااااااااااااااااا

راسی در آخر هم میخوام این  روزها که ایام عید و شادی هست بهتون تبریک میگم  امیدوارم که به همه شما این جشن ها خوش بگذره بچه ها حسابی شادی کنید  هورا

آها راستی تا یادم نرفته بگم که من همچنان دنبال کار هستم  و حیرونم که چرا کار خوبی گیرم نمیاد نیشخند ؟؟؟؟؟!!!!!

دوستون دارم تا بی نهایتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت بغل

 خدانگهدار همه شما مهربوناااااااااااااااااااااااااااقلب

[ ۱۳٩٠/۸/۱۸ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

  پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم... ما همدیگرو به حد مرگ دوست داشتیم. سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود... اما چند سال که گذشت کمبود بچه رو به وضوح حس می کردیم.

می دونستیم بچه دار نمی شیم. ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم یکی از ماست. اولاش نمی خواستیم بدونیم. با خودمون می گفتیم، عشقمون واسه یه زندگی رویایی کافیه. بچه می خوایم چی کار؟ اما در واقع خودمونو گول می زدیم. هم من هم اون، چون هر دومون عاشق بچه بودیم.

تا اینکه یه روز؛ علی نشست رو به رومو گفت: اگه مشکل از من باشه، تو چی کار می کنی؟

فکر نکردم تا شک کنه که دوسش ندارم. خیلی سریع بهش گفتم : من حاضرم به خاطر تو روی همه چی خط سیاه بکشم.

علی که انگار خیالش راحت شده بود یه نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد.

گفتم: تو چی؟ گفت: من؟

گفتم: آره... اگه مشکل از من باشه... تو چی کار می کنی؟

برگشت و زل زد به چشامو گفت: تو به عشق من شک داری؟ فرصت جواب ندادو گفت: من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم.

با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن شدم اون هنوزم منو دوس داره.

گفتم: پس فردا می ریم آزمایشگاه.

گفت: موافقم، فردا می ریم.

و رفتیم ... نمی دونم چرا اما دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. اگه واقعا عیب از من بود چی؟!

سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه. هم من هم اون. هر دو آزمایش دادیم تا اینکه بهمون گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید... اضطرابو می شد خیلیآسون تو چهره هردومون دید.

با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس.

بالاخره اون روز رسید. علی مثل همیشه رفت سر کار و من خودم باید جواب آزمایشو می گرفتم... دستام مثل بید می لرزید. داخل آزمایشگاه شدم...

علی که اومد خسته بود. اما کنجکاو ... ازم پرسید جوابو گرفتی؟

که منم زدم زیر گریه. فهمید که مشکل از منه. اما نمی دونم که تغییر چهره اش از ناراحتی بود یا از خوشحالی ...

روزا می گذشتن و علی روز به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد.

تا اینکه یه روز که دیگه صبرم از این رفتاراش طاق شده بود، بهش گفتم: علی، تو چته؟ چرا این جوری می کنی؟

اونم عقده شو خالی کرد و گفت: من بچه دوس دارم. مگه گناهم چیه؟! من نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم.

دهنم خشک شده بود و چشام پراشک. گفتم اما تو خودت گفتی همه جوره منو دوس داری...

گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی. پس چی شد؟

گفت: آره گفتم. اما اشتباه کردم. الان می بینم نمی تونم. نمی کشم...

نخواستم بحثو ادامه بدم... دنبال یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر گریه کنم و اتاقو انتخاب کردم...

من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم تا اینکه علی احضاریه آورد برام و گفت می خوام طلاقت بدم یا زن بگیرم!

نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم، بنابراین از فردا تو واسه خودت؛ منم واسه خودم ...

دلم شکست. نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای قشنگش دل خوش کرده بودم، حالا به همه چی پا زده.

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم. برگه جواب آزمایش هنوز توی جیب مانتوام بود. درش آوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون گذاشتم.

احضاریه رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشته بودم:

علی جان، سلام

امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی. چون اگه این کارو نکنی خودم ازت جدا می شم.

می دونی که می تونم. دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه دار نمی شه جدا شم. وقتی جواب آزمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از توئه باور کن اون قدر برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...

توی دادگاه منتظرتم...

 

   منبع: عصرایران          

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٩ ] [ ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

امروز همون روزیه که نویدش رو تو پست قبلی داده بودم روز بسیار شادی هست هورا

تولد دو نفر بود که توی دنیا واسه من خیلی عزیز هستن بغل اول تولد امام مهربانی ها امام رضا ( ع ) که واقعا ارادت خاصی بهش دارم و هر چی خواستم یه موقعی بهم داده لبخند

امام عزیز تولدت مبارک خیلی دوست دارم بغل

 و تولد بعدی نیشخند هورا تولد یکی از بهترین و عزیز ترین دوست  دوران زندگیمه فکر کنم متوجه شده باشید که چه کسی رو میخوام بگم  : نفیسه مهربونم تولدت  بیست و چند سالگیت مبارک  تشویقمبارک مبارک مبارک تا هزاران سال مبارک

 

امیدوارم که زیر سایه پدر و مادرت به خوبی و خوشی زندگی کنی و هر چی آرزوی خوب داری بهش برسی , بازم میگم دوست دارم با یه دنیا دلتنگی بغل قلب

 

[ ۱۳٩٠/٧/۱٧ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

بچه ها تا چند روز دیگه یه اتفاق خیلی خوب میوفته که برای من بهترین روز دنیاست  قلب  بغل

                             تا اون روز  صبر کنید , بهتون میگم  ....................     چشمک 

پس  ,  فعلا"

[ ۱۳٩٠/٧/۱٤ ] [ ۸:٠٢ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

سلام سلامی به زیبایی تمام روزهای خدا لبخند

دوستای گلم  نمیدونم از کجا شروع کنم از چی بگم چون اینروزا یه حس سر در گمی خاصی  دارم نمیدونم چی کار کنم  اونم با اتفاقاتی که واسم پیش اومده ناراحت مامان بزرگ عزیزم بعد از 8 سال درگیری و دست و پنجه نرم کردن با بیماری  لاعلاج سرطان دو هفته پیش  از دنیا رفت و جاشو واسه همیشه بین ما خالی کرد گریه روزا ی اول واسم  خیلی سخت بود نبودش  چون میدیدم بزرگمون سایه بالا سرمونو از دست دادیم ولی خدا خیلی دوسش داشت که بردش و نذاشت بیشتر از این زجر بکشه افسوس خدابیامرزتش خنثی

 تو  روزایی  که واقعا تنهایی و ناراحتی از هر طرف بهت فشار میاره  احتیاج به کسایی داری که باهاشون درد دل کنی و حرفاشون بهت دلگرمی بدن و آرومت کنن و من این آدما رو داشتم لبخند دوتا از عزیز ترین صمیمی ترین و بهترین دوستام  ( نفیسه : نفس های بارون ) و مریم گلی که تنهام نذاشتن و با بودنشون بهم دلگرمی دادن این دو دوست  قدر هزاران  دنیا واسم  ارزش دارن و واقعا تو این روزگار بی معرفت که هر کی پی خودشه داشتن این دوتا دوست : نفیسه و مریم غنیمته بغل 

دوستای گلم  : نفیسه و مریم  قلبنمیدونم چطوری محبت و مهربونیتونو جبران کنم  و با چه زبونی ازتون تشکر کنم /  واقعا تو این سالهایی که با هم هستیم  همه جوره بهم ثابت کردین که واستون مهمم و مثل دوتا خواهر همیشه همراه و همدلم بودین  ماچ

نفیسه  خواهر دوست داشتنی و مهربونم  که بودنت واسم از همه چیزای دنیا با ارزش تر و بالاست  با مشغله هایی که من در جریانشونم و با اینکه از همدیگه دوریم افسوس  اما همه وقت با من صحبت میکردی و بهم روحیه میدادی /  ازت خیلی خیلی ممنونم قلب بغل

مریم گلی دوستی که 7 ساله همه جوره و هر جا خواستم برم با من بودی ازت یه دنیا ممنون قلب  با وجود اینکه این مدت  درگیر کنکور و درس خوندن بودی اما بازم مثل همیشه فراموشم نکردی و توی همه این روزها کنارم بودی و حمایتم کردی لبخند

دوستای وبلاگی عزیز اینو به جرات میگم که داشتن دوتا دوست واقعی تو این دنیا غنیمته پس اگه شما هم مثل من همچین دوستایی دارین قدرشونو بدونید لبخند

و در ادامه یه مطلب میذارم در همین رابطه  ( دوست )  ... امیدوارم که شما هم دوستاتونو فراموش نکنید  :

 

پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟

 

گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...جواب دادم فقط چند تایی

 

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت : تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن

 

خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

 

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی

 

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست وقتی دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی و تاریکی بکشند 

 

دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه

 

صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند

 

اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید

 

پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است ، فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟

 

سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ایستاد ...

 

با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستی !

 

بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتی که تنها هستی تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .

 

کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد و وقتی مشکلی داری آن راحل می کند وهنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست ...

 

چقدر خداوند بزرگ است چون درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترینش را به تو ارزانی می دارد ...

 

 

[ ۱۳٩٠/٦/۱٤ ] [ ۸:٠٠ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

سلااااااااااااااااااااام دوستای گلم دلم خیلی واستون تنگ شده بود اما  تا چند روز دیگه با یه مطلب جدید و به روز بر میگردم   منتظرم باشید چشمک

یکروز قشنگ یک دل خوش یک لب خندان یک تن سالم / آرزو و دعای امروز من برای هرروز شما  

این گلهای  زیبا تقدیم به همه شما مهربونا 

دوستون دارم

 

 

 

[ ۱۳٩٠/٥/۱٤ ] [ ٥:۱۸ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

تو این پست چند تا عکس از بچه های فامیل و دوستان رو واستون گذاشتم  که واقعا دوسشون دارم و عاشقشونم      

در آخر هم  دوتا عکس گذاشتم که یکیش هوممممممممممممم خوشمزس و دیگریش هم نمایی از رودخونه کارون در شبه 

امیدوارم لذت ببرید  تا بعد دوروووووووووووووووووود

                                                                                        

[ ۱۳٩٠/۳/۱٥ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]

سلام به همه دختر و پسرای این مرز و بوم علی الخصوص بروبچ ززززززززززززززززززززز وبلاگی خودمون

سال 90 رو چه جوری شروع کردید ؟!!  خوب بوده ؟ امیدوارم که همینطور بوده باشه  ، واسه من هم که بسیار شاد و عالی شروع شد اونم با عروسی دختر دایی عزیزم  که بسیار  خوش گذشت جای همتون خالی ......

میخوام یه دونه دیگه از اتفاقات زیبای سال 90 رو واستون تعریف کنم  که واقعا فکرشم نمیکردم یه روز واسه من پیش بیاد باورتون نمیشه  انقدر دلنشین بود که  نمیدونم چه طور و با چه زبانی توصیفش کنم  :

اون اتفاق زیبا و به یادموندنی و  به نوعی اسمش رو میذارم آرزوی سال 90  اینه که بالاخره نفیسه مهربونم  دوست عزیز وبلاگیم بالاخره بعد از 1 سال دوستی و انتظار به اهواز اومد و از این بابت خیلی خوشحال و شاد بودم و هستم  ، این اولین آرزویی بود که در سال 90 از خدا سر سفره هفت سین خواستم و بهش رسیدم ، امیدوارم هر کی هر چیزی از خدا میخواد بهش برسه کافیه فقط از اون که  مهربونترین مهربوناس  بخواین .......... در ادامه میخوام  خلاصه ایی از موقع ای که من این آرزو رو کردم تا زمانی که نفیسه مهربونم اومد : فروردین ماه بود که من به نفیسه پیشنهاد دادم که بیاد اهواز  اونم خیلی از این قضیه استقبال کرد و چند وقت بعد هم  گفت که همه با اومدنم موافقن و کسی حرفی نداره فقط میمونه برنامه ریزی های اومدن ، منم که در پوست خودم نمیگنجیدم  آرزوی هر ساعت و لحظم بود که این دوست گلم رو از نزدیک ببینم ، تا اینکه نیمه های اردیبهشت رسید و یه روز نفیسه بهم خبر داد که همه چی قطعی شده و من  آخر ماه همراه مامانم میایم اونجا ( اهواز ) ، از اون لحظه ایی که بهم این خبر خوشحال کننده رو داد تا موقعی که از نزدیک دیدمش نمیدونستم چی کار کنم  تا اینکه بالاخره روز سه شنبه ٣ خرداد ماه ٩٠ نفیسه جونم رسید اهواز ، حدود ساعت ٢٠ / ٧ صبح بود که رسیدن / من هم همراه پدرم رفتیم پیشوازشون راه آهن ، وقتی به ایستگاه رسیدیم و  از ماشین که پیاده شدم  یه حس خاصی داستم حسی که شاید هیچ کس نتونه اون رو درک کنه فکر میکردم که همه اینا خوابه و من دوباره دارم تو رویا راه میرم چون بارها و بارها این صحنه ها رو تو خواب دیده بودم  اما اینبار دیگه حقیقت داشت و من به این آرزوی زیبا رسیده بودم ...... داشتم میگفتم وقتی پشت سر نفیسه رسیدم   و یهو  سلام کردم  با یه حالت خیلی قشنگ نفسی برگشت و دوتایی همدیگه رو در آغوش گرفتیم و کلی خوشحالی کردیم  و وقتی به خونه اومدیم نفسی جونم سوغاتی های زیبایی که واسه من و مامانم اورده بود رو بهمون داد خیلی خوشکل بودن ١ جفت گلدون قلمزنی مخصوص شهرشون که بسیار زیبا و ظریف بودن و ١ عطر خوشبو و کلی خوراکی های  دیگه که باز هم مخصوص شهرشون بود و دوباره از همین جا از خودش و مامان مهربونش تشکر میکنم ، مرسییییییییییییییییی  .................

خلاصه این دو روزی که نفیسه جونم پیشم بود انقدر بهمون خوش گذشت و تک تک لحظه هاش واسم شیرین و لذت بخش بود که هیچ وقت از خاطرم نمیره و فقط اینو میدونم که نذاشتم هیچ کدوم از ثانیه هایی که باهم بودیم رو هدر بره /  تو این فرصت کم جاهایی که میدونستم بردم و گردوندمشون علی الخصوص رودخونه کارون که بسیار زیبا و دیدنیه و نفس خیلی دوست داشت ببینتش و ما هم کلی عکس یادگاری کنار پل سفید و رودخونه کارون گرفتیم  و دوتاشون رو  هم چاپ کردیم ،  این دو روز بسیار واسم خاطره انگیز بود اما لحظه ایی که نفیسه داشت میرفت و سوار اتوبوس میشد خیلی لحظه بدی بود چون داشتم ازش جدا می شدم  ، یه بغضی گلوم رو گرفته بود و نمیذاشت زیاد حرف بزنم و منم الکی میخندیدم که مبادا نفسی دلش بگیره  اما به هر حال باید اونم به شهرش بر میگشت و به یه سری از کارهاش میرسید،  اما امیدوارم و همینجا دوباره از خدا میخوام که دوباره نفسی جونم رو از نزدیک ببینم و این دلتنگیم کمتر بشه  ......

اینم از آرزوی زیبای سال ٩٠ من که به حقیقت پیوست و در نوع خودش بهترین بود

پی نوشت ( ٣ خرداد ما دوتا سالگرد داشتیم که در کنار نفیسه جشن گرفتیم ، ١ دوستیمون ، ٢ تولد ١ سالگی وبلاگ نفیسه )

[ ۱۳٩٠/۳/٩ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ] [ نجمه دختری پر سر و صدا ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

من نجمه هستم 22 ساله متولد ماه مهر / یه دختر شیطون جنوبی اهل همین دور و ورا / عاشق هنر و از همه مهمتر رادیو جوان
RSS Feed

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ





قالب وبلاگ تبلیغات